تبليغاتX
تمام آسمان من

تمام آسمان من

هرکجاهستم،باشم.آسمان مال من است!پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

و کبوترها را...

آه! کبوترها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید...

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

دلم می خواهد بنویسم...آنقدر که همه حرف ها تمام شوند همه اشک ها بریزند و همه...همه ی همه فراموشم شوند...من دلم می خواهد بزرگ شوم و از اینجا بروم و خاطره ها را جا بگذارم و دیگر دست و دلم نلرزد برای هر حرف گفته و ناگفته ام....من دلم می خواهد کوجک شوم ویک روز صبح همه دنبالم بگردند و من از یه جای دور خوشحال شوم از مهم بودنم...من دلم یه عالمه فرشته می خواهد و دوتا بال بزرگ...من شاهزاده ی باوقارم را گم کرده ام و سیب سرخ زهرآلود را....


پ.ن.مادرم ميگفت عاشقي يک شب است و پشيماني هزار شب؛ هزار شب است پشيمانم که چرا يک شب عاشقي نکرده ام.


نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

تنها که می شوم دلم می خواهد هزار تکه شوی!
بعد بشینم تکه هایت را حدس بزنم.
گوشه ی چشم هات به کجا ختم می شد؟
توی این تصویر لبخندت ملیح بود یا غصه ات عمیق؟
ابرو هایت را بی هدف بالا گرفته بودی؟
یا از همان هاست که یعنی چت شده باز؟
راستی موهایت را شانه کرده ای؟
....
می دانم که تنها نمی شوم
که هزار تکه ای
که هیچ وقت این پازل تمام نمی شود....

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

بیش از این ها می شود خاموش ماند....

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

سال روز تولدم را اگر از یاد برده ای

ملالی نیست!

وقتش که برسد به دنیا خواهم آمد.

شعر خواهم گفت.

اشک خواهم ریخت.

          ودر آغوشت

                    تنها در آغوشت

                             آرام خواهم شد...

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

پشت پلک های خسته ام

زیر بوته ها و کوه ها

میان تک تک ستاره ها

و حتی لابه لای خط های سپید

که کارشان تکرار بی معنای جاده است

پنهان ت می کنم...



نامت را بر همه ی جاده ها نوشته اند اما

هیچ کجای دنیا نمی توان دلتنگ ت نبود!

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

شاید تقصیر آرزوهایمان بود که بزرگ بود

شاید خودمان زیادی کوچک شدیم

اما،

مگر ما چه می خواستیم؟

مگر خدا بزرگ نبود؟

مگر شد شبی گوشه ی بالشمان خیس نباشد؟

مکر پاهای ما هزار راه و بی راهه را

هر روز_یک نفس _ندوید؟

نسل ما

نسل خنده های نیم خورده است.

نسل ما

چیزی به یاد نمی آورد.

مگر؛

قلب سوخته،

     نخل سوخته،

           شهر سوخته...

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

دخترک خندید و چرخید و خندید...

و عطر تنش

            در پیچ وتاب برگ ها فراموش شد

تنها

این جا شکوفه شکفت

آن جا پرنده یخ زد!

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

دخترک ترسید:آخرین بار کجا دیدمش؟

اتاقش را بهم ریخت،سجاده اش را،کتاب هایش را

حتی بین برگ های باغچه را هم گشت

خسته شد،گریست،خندید،بی خیال شد:

                                                    وقتی دیگر شاید...

کتاب ها تکراری شدند و برگ ها ریختند و سجاده هم-نمی دانم-حتما گم شد...

سال ها گذشت دخترک دیگر هرگز اشک نریخت،

                                                 هرگز نخندید،

                                                      به گمانم فراموش کرد...

پ.ن.بزرگ بود...نمی خواست پیدا شود...گمش کردیم

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

خر بودن؟ یا نبودن؟

مسئله از این حرف ها گذشته...

نوشته شده در ساعت توسط راضیه| |

Design By : Night Melody